مگر می شود که فراموش کرد؟
عراق ِ نگاهت را که ٬رضا، تو خواهی رفت؟٬
و تن ِ آن پتو را که تو روی دوش من انداختی که ٬سرد است، سیگارت را بده!٬
و صدایت را که ٬گیرم که همه چیز را فراموش کردی؛ با من چه خواهی کرد؟٬
که استکان ِ نیمه پر، خالی شد، که تابستان، فصل ِ ازدواج ِ ما بود که رفت، که دختران ِ طهران، سینه سپید بودند که سینه سرخ شدند، و ٬تو از تمام ِ دنیا، آرام تری٬.... روی شانه هایت، چیزی ست.
نه، نمی شود که فراموش کرد.
من که رقصیدن نمی دانستم؛ تو مرا رقصاندی!
و اگر پاهایم خم می شوند و چشم هایم نمی شنوند،
و اگر هر چیز که می گذرد، می ماند، می افزاید،
چنان تن به تنم بفشار که انگار هیچ چیز را، هیچ کس، فراموش نخواهد کرد:
مرا که می گذرم، تو
تو را که می مانی، من.
آن و این، جا.
آن که تو یی، این که منم، جا:
من به یادگار و تو به یادگار، در جا جای ِ هم دیگر،
بر دیوار.